تبليغاتX
عاشقانه ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:39  توسط داود | 

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه

کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره

پای برده های شب حصیر زنجیره غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

من اسیرسایه های شب شدم

شب اسیر تور سرده اسمون

پا به پای سایه ها باید برم

همه شب به شهرجنون

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه

توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش واین ورو اون ور می زنه

تورگهای خسته ی سرده تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:53  توسط داود | 

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:40  توسط داود | 
خوشا به حال لک لکا
که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا
که لک لکن... که لک لکن!
با بالای سپیدشون
تو آسمون پر می زنن
رها و شاد، بی دغدغه...
هر جا بخوان سر می زنن
اوج می گیرن تو آسمون
تو آسمون بی نشون...
سر به هوا به عشقشون
از عشق، پرپر می زنن...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:7  توسط داود | 

به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره

 

ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره

 

فاصله بين من و تو ،‌ از اينجا تا آ سموناست

 

خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست

 

قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود

 

به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود

 

بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه

 

هر جاي دنيا كه باشي ،‌دلم واست پر ميزنه

 

براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي

 

دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:47  توسط داود | 
از فروغ :

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:26  توسط داود | 

يه چيزی قلب عاشقو ، بد جوري آتيش ميزنه

 

معلومه ، موندن بهپاي عشق ، قشنگترين اسارته

 

خونه‌ي ما تا خونتون ، اونقدرا دور نيست نازنين

 

مشكل و درد من فقط ، نداشتنه سعادته

 

يه شب نمي دونم چي شد ، رد شدي از تو خواب من

 

از اون به بد همش ميگم ، خوابم يه جور عبادته

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:25  توسط داود | 

خسته‌ام

 

دگر ناي هيچ حرفي ندارم

 

خسته ام

 

از اين نامهرباني‌ها

 

براي من كه دگر هيچ ارزش ندارد ، براي چه زندگي ...

 

براي چه سوختن ...

 

به چه اميد ماندن ...

 

در اين زمانه اي كه عشق رنگ خاكستر است

 

در اين حال و هواي نيلگون

 

عشق و عاشقي جايي ندارد.

 

عاشق ؟!

 

چه خنده دار

 

اصلا در اين زمانه‌ عشق معنايي هم مگر دارد؟

 

 

 

گفت : اگر عاشق باشي زندگي شيرين است

 

عاشق شدم ...

 

گفت : اگر دوستم بداري دوستت خواهم داشت

 

دوستش داشتم ...

 

گفت : اگر باهم باشيم غمي نخواهي داشت

 

با او بودم ...

 

گفت : دلداده باشي به اوج خواهي رسيد

 

دل دادم ...

 

گفت : ...

 

 

 

عاشق شدم ، سوختم

 

دوست داشتم ، مردم

 

با او بودم ، تنها ماندم

 

دل دادم ، از چشم افتادم

 

و تنها هيچ با من ماند

 

ولي من هنوز همان عاشق دل سوخته ام

 

همان دوستدار مرده ام

 

همان همراه تنها

 

همان دلداده‌ي شيدا ...


اگر مردم بر مزارم بنویسید :

آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش
او زاده غم بود و ز غم های جهان گشته خاموش


 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:24  توسط داود | 

توي آسمون دنيا

 

هر كسي ستاره داره

 

چرا وقتي نوبت ماست

 

آسمون جايي نداره

 

واسه من تنهايي درده

 

درد هيچ كس و نداشتن

 

هر گل پژمرده‌اي رو

 

تو كوير سينه كاشتن

 

ديگه باور كردم اين رو

 

كه بايد تنها بمونم

 

تا دم لحظه‌ي مردن

 

شعر تنهايي بخونم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:22  توسط داود | 

ساده نبود گذشتن از تو برام

 

ساده نبود كوچ تو از لحظه‌هام

 

ساده نبود قصه‌ي با تو بودن

 

ساده نبود هق هق شب گريه‌هام

 

چه ساده دل بريدي  ، اشك منو نديدي

 

خطي رو خاطرات قشنگمون كشيدي

 

اما به انتظار برگشتنت مي مونم

 

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

 

چه عاشقانه خوندم

 

چه بي بهونه رفتي

 

ناباورانه موندم

 

چه بي نشونه رفتي

 

من بي تو و تنها

 

از تو چي مونده بر جا

 

از تو چي مونده بر جا ؟

 

جز مشتي خاطرات هم رنگ خواب و رويا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:16  توسط داود | 

كسي ...

 

دلم براي كسي تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد .

 

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

 

ودست‌هاي سپيدش را به آب مي بخشيد .

 

دلم براي كسي تنگ است كه چشمان قشنگش را به عمق آبي دريا ، واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند .

 

دلم براي كسي تنگ است كه همچون كودك معصومي ، دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني را نثار من مي كرد .

دلم براي كسي تنگ است كه تا شمال ترين شمال و جنوب ترين جنوب

 

هميشه ،‌ در همه جا ...

 

آه ! با كه بتوان گفت كه بود با من و پيوسته نيز بي من بود .

 

و كار من ز فراغش ،‌ فغان و شيون بود

 

كسي كه بي من ماند

 

كسي كه با من نيست

 

كسي ...

 

دگر كافيست !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:32  توسط داود | 

چند نقطه ...

 

نوشتم درد بعدش چند نقطه ...             و آهي سرد ، بعدش چند نقطه ...

 

براي آخرين بار آمد آن روز               گلي آورد ، بعدش چند نقطه ...

 

دلم لرزيد وقت رفتن او                      چو برگي زرد ، بعدش چند نقطه ...

 

به او گفتم كجا ؟ حالا كه زود است        نرو ، برگرد ، بعدش چند نقطه ...

 

و وقتي دور شد يك لحظه برگشت         نگاهي كرد ، بعدش چند نقطه ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:15  توسط داود | 

روزهاي با تو بودن گذشت ،‌اما من هر روز بي حضورت به ياد مهرباني‌هايت

 

به ياس‌ها و اطلسي‌هاي باغچه سلام مي كنم .

 

در اين خزان بي كسي ، سلامي به آشنا‌هاي غريبه مي كنم ،

 

 تا به من بگويند بايد چند وقت ديگر منتظر چشمانت بمانم .

 

كاش بودي و مي ديدي كه چگونه اميدم كنج كلبه‌ي بي تفاوتي‌ها

 

 زانوي غم بغل گرفته و چشمان منتظرم خيره مانده به راهي كه تو

 

هر روز از آن مي‌آمدي و من مي ديدمت .

 

از من مخواه كه احساسم را در لابه لاي اين دفتر پنهان كنم ، بدان آن زمان كه

 

 صداي ترك خوردن درونم را از پشت ديوار روزگار بشنوم به اوج دلتنگي رسيده‌ام .

 

آن وقت اگر ببينمت فقط ،‌ سكوت مي كنم ...

 

نمي دانم كه حرف‌هايم را از چشم هاي باراني‌ام مي خواني يا نه ، اگر بدانم

 

 آن وقت دست‌هاي بي‌گناهم را پيش رويت مي گيرم .

 

مي دانم كه دست خط نا نوشته ام را از سطر سپيد دست‌هايم مي خواني .

 

 بهترينم مي دانم ...

 

عاقبت روزي مي رسد كه رنگين كماني از عبور باراني تو را ببينم يا نه ؟

 

اگر ببينم آنگاه نگاهت را از بر مي كنم و پلك‌هايم را از هم نمي گشايم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 17:21  توسط داود | 

كاش  مي دانستي كه چه تلخ است وداع

 

و چه سنگين بود روزي كه از من جدا شدي

 

و من آن روز شكستم ،‌بي صدا و تنها ، در سكوتي ماتم زا

 

دوست داشتم بماني و من را از غم ها برهاني

 

دوست داشتم نظري كوتاه بر چشمان پر از حسرت من مي كردي

 

تا شايد حرف چشمان مرا مي خواندي

 

و يا ، دمي يا لحظه‌اي بيشتر پيش من مي ماندي

 

دوست داشتم به رسم لحظه‌ي آخر

 

كمي گوش مي كردي تمام حرف‌هاي نا تمامم را

 

ولي افسوس كه تو بي تاب رفتن بودي

 

و من ماندم و دنيايي از ناگفته ها

 

و امروز منم آن كوزه‌ي پر گشته از اي كاش‌ها

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 17:18  توسط داود | 

گفتم كه رفتنت يه روز

 

                                    قاب دلم رو مي شكنه

 

گفتي كه اين بخت تو بود

 

                                   تقدير تو شكستنه

 

گفتم بمون اون روز مياد

 

                                  غصه هامون تموم ميشه

 

گفتي اگه باهام باشي

 

                                  لحظه هامون حروم ميشه

 

وقتي رفتي همه دنيا رو سرم          انگاري خراب شد و دلم شكست

 

ساز من زانوي غم بغل گرفت        قصه كز كرد گوشه‌ي اتاق نشست

 

از وقتي رفتي هيچ كس

 

                                  هم درد و هم رازم نشذ

 

هيچ كسي حتي يه دفه

 

                                 هم غصه‌ي سازم نشد

 

رفتي ولي بدون هنوز

 

                                عاشقتم تا پاي جون

 

دل بهاريم عاشقه

 

                               چه تو بهار چه تو خزون

 

هر وقت كه بارون ميزنه             تو رو كنارم مي بينم

 

حس می كنم پيش مني                هنوزم عاشقترينم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 22:48  توسط داود | 

از عذاب رفتن تو

 

مي سوزم تو اوج غربت

 

واسه‌ي بودن با تو

 

ندارم يه لحظه فرصت

 

اينجا اشكه تو چشامو

 

به كسي نشون ندادم

 

اگه بشكنه غرورم

 

خم به ابرو نميارم

 

وقتي نيستي

 

              هر چي غصه است تو صدامه

 

وقتي نيستي

 

             هر چي اشكه تو چشامه

 

از وقتي رفتي

 

            دارم هر ثانيه از غصه‌ي رفتنت مي سوزم

 

            كاشكي بودي و مي ديدي كه چي آوردي به روزم

 

حالا عكست

 

           تنها يادگاره از تو

 

خاطراتت

 

          تنها باقي مونده از تو

 

وقتي نيستي

 

          ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجودم

 

          كاش از اول نمي دونستي من عاشق تو بودم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 22:42  توسط داود | 

در تو چون روح تو گم مي شوم -آري- پس از اين


تا مرا مثل خودت دوست بداري پس از اين


دستهايت را - بي دغدغه - بايد با من


گوشه باغچه خانه بکاري پس از اين


همه گفتند که عاشق نشو حالا که شدي


بايد اين مرحله را تاب بياري پس از اين


بهترين کار همين است که تو نيز چو من


همه را با خودشان ، وابگذاري پس از اين


دست من رو شده و خال مرا هم خواندي


پس ، مرا باخته بايد بشماري پس از اين


برد با توست ، همين ! با لبخندي مغرور


مي تواني بنشيني به کناري پس از اين


پيش از آني که من و تو سفر از خويش کنيم


عهد کن ، باز مرا دوست بداري پس از اين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:35  توسط داود | 

يکي بود يکي...

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. (گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.)

پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم.»

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.

از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد ، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست ، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!

اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:58  توسط داود | 

يه روزه سرد خزون تنگ غروب

 

خسته از آدماي شهر شلوغ

 

خسته از نگاه پر درد زمون

 

از حضور بي نشونه مثل اون

 

تو كوچه باغ شب دلواپسي

 

بي ستاره موندم تو اين كسي

 

دوباره پيش روم هستي

 

اگر چه اين يه تصويره

 

اگر چه بي صدا رفتي

 

صدات برام نمي ميره

 

من مي خوام كه توي رويام بمونم

 

تا برات از آرزوهام بخونم

 

اما باز سكوت تلخ اين خونه

 

كوچ بي صداتو يادم مياره

 

فصل بي دوومه خوشبختي من

 

تا هميشه منو تنهام ميزاره

 

                      تا هميشه منو تنهام ميزاره ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 12:13  توسط داود | 

تو امتداد سرنوشت

 

كي بود كه از تو مي نوشت

 

زندگي من و تو رو

 

با غم و غصه مي سرشت

 

با اين همه گناه و درد

 

كي ميره آخرش بهشت

 

ببين ببين كه دست من

 

هر جا رسيد از تو نوشت

 

ميون جاده ها هنوز

 

گرد مسافرا به جاست

 

تو شهر تو غريبه ام

 

غريبه اي كه بي صداست

 

 

 

اگه ت و باشي پيش من

 

سوته دلاي در به در

 

دوباره خورشيد مي كشم

 

رو اين شباي بي سحر

 

سحر مياد شب سر ميشه

 

دراي بسته وا ميشه

 

بهار مياد تو باغمون

 

بركه‌ي من دريا ميشه

 

 

 

منو ببر منو ببر

 

بريم يه جاي بي خطر

 

يه جا كه از تو بشنوم

 

بگي برام گريه بخر

 

بگو بگو به من بگو

 

كه من نشستم پشت در

 

بگو كه شعرم پر بشه

 

از آدماي بي خبر

 

 

نفس مي خوام نفس مي خوام

 

تو رو يه هم نفس مي خوام

 

تو شب انتظار تو

 

براي دل قفس مي خوام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 11:45  توسط داود | 

خدايا از نوشتن سرشارم ولي از سكوت سرشارتر.

 

سكوت فرياد من است و شعر سكوت زمزمه ي تنهايي ي من....

 

اي سكوت اي مادر فريادها

 

ساز جانم از تو پر آوازه بود

 

تا در آغوش تو راهي داشتم

 

چون شراب كهنه شعرم تازه بود

 

در پناهت برگ و بار من شكفت

 

تا مرا بردي به شهر يادها

 

من نديدم خوشتر از جادوي تو

 

اي سكوت اي مادر فريادها!

 

گم شدم در اين هياهو گم شدم

 

تو كجايي بگيري داد من؟

 

گر سكوت خويش را مي داشتم

 

زندگي پر بود از فرياد من!


معبود خاموش من!

در خاموشي به سوي تو ميايم

سكوت،ستايش من است.

سكوت،نيايش من است.

سكوت،آيه هاي ستايشي من است.

كه براي تو ميخوانم.

تو صداي سكوت را مي شنوي

و پاسخ تو،سكوت است

سكوت!سكوت!سكوت!


 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 22:40  توسط داود | 

روي تخته سنگي نوشته شده بود:

 

اگر جواني عاشق شد چه کند؟...

 

من هم زير آن نوشتم:

 

بايد

صبر کند...

 

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم

 

 زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

 

اگر صبر نداشته باشد

 

چه کند؟...

 

 من هم با بي حوصلگي نوشتم:

 

.....بميرد بهتراست

 

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

 

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

 

اما.............

زير تخته

 

سنگ جواني را مرده يافتم.....

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 10:6  توسط داود | 

پنجره بسته         دلم شكسته

 

دلي كه تنها        دل به تو بسته

 

با ياد عشقت       هميشه مسته

 

                                                 اما تو رفتي ...

 

به من مي گفتي    هر جا كه باشي

 

نميشه روزي       از من جدا شي

 

اما چه آسون        دل كندي از من

 

                                                 دروغ مي گفتي ...

 

دستت تو دستم      چتر شكستم

 

توي خيابون         نم نم بارون

 

پاي پياده             آخ كه چه ساده

 

                                                عشق و مي خواستم ...

 

هنوز مي شينم      تو رو ببينم

 

تو اون خيابون     زير بارون

 

چه خوش خيالم    كه بر مي گردي

 

                                                  باور ندارم ...

 

صداي نازت      توي خيالم

 

دستاي گرمت     تو دست سردم

 

نوازشم كن        حتي تو خوابم

 

                                                هنوز چشم به راهم ...

 

اگه تو حتي        خاطره باشي

 

بازم قشنگه        مال من باشي

 

هر جا كه رفتي    هر جا كه باشي

 

                                                خدا نگهدار ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 22:3  توسط داود | 

مشق درد

 

 

دلم مي گيره از هواي ابري

 

ميام ميشينم بغل يه قبري

 

يهو دلم از همه چي سير ميشه

 

اشكام از اين چشا سرازير ميشه

 

نه مي تونم مرگتو باور كنم

 

نه مي تونم دوري تو ازبر كنم

 

دست خودم نيست غم خزونه

 

مي خوام كه لا اقل دلت بمونه

 

 

غمگين تر از غروبم    عاشق تر از ستاره

 

عكست به غير حسرت   هيچ چي واسم نداره

 

دردم يكي دوتا نيست     من بي تو مشق دردم

 

دست خودم اگه بود      بعد تو دق مي كردم

 

 

مونده ازت برام يه يادگاري

 

گريه و بغض ، غربت و بي قراري

 

گفته بودي مي خوام برم ولي نه

 

نگفته بودي منو جا مي زاري

 

 

غمگين تر از غروبم    عاشق تر از ستاره

 

عكست به غير حسرت   هيچ چي واسم نداره

 

دلم واست لك زده         منو به بادم نده

 

مي سوزم از فراقت     كشتي منو با داغت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 13:20  توسط داود | 

خیانت

من خیلی دوست داشتم      از ته دل

تو به من پشت کردی        با بیرحمی

من عاشقت بودم              تا مرز جنون

تو منو بازی دادی           مثه عروسکه بچه گیات

من تو رو به هیچکس ترجیح نمی دادم         

ولی تو اوونارو به من ترجیح دادی

وقتی پرسیدم چرا؟

سکوت کردی

وقتی تو چشمات نگاه کردم ،

گریه اَمونمو برید

تو رفتی ولی بدون اگه دوباره برگردی

هنوز مثه گذشته دوست دارم         از ته دل    

 

وفا،عشق،جوانی،زندگی،مرگ

دیگه از عشق و وفا خبری نیست   کوچه ها سوت و کورن

هیس.......هیس.......گوش کن صدایی نمیاد

وفا کجاست ....یکم فکر کن......نمی دونی؟......شاید من بدونم........

فکر کنم از اول اولش نبود

دوست داشتن : الکی بود

عشق: کی گفته عین ...علاقه    شین...شدید   قاف...قلبی   من میگم عشق یعنی: عین ...عدم (نیستی،نابودی)    شین...شایعه     قاف...قلابی

جوانی: روزهای به ظاهر عاشقی، نهان پشت پرده ی هوس

زندگی: تکرار روزهای خسته کننده ی ناامیدی 

مرگ :اولین شبه آرامش

 

آخرین آرزو

وقتی باران بی بهانه میباره ، وقتی تو کنارم نیستی، وقتی حتی

جاده ها بوی انتظار می دهند ،وقتی غریبانه به تو می اندیشم

و وقتی صادقانه برای دیدارت اشک میریزم در میان دلتنگی هایم

آرزوی دیدنت را دارم

 

سرچشمه ی محبت بودی  وآینه ی تمام نمای عشق


بازم چند تا از شعرای مریم خانم رو واستون نوشتم البته به خواسته ی خودشون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 21:49  توسط داود | 

دوستم داشتي

 

                 بي خبر بودم

 

عاشقم كردي

 

                سوختم

 

از آتش سوزانم گرما را برايت هديه آوردم

 

تنهايم گذاشتي

 

                 بي خبر بودم

 

زخمم زدي

 

               گريه كردم

 

از گريه هايم به اطلسي‌هايت آب دادم

 

رفتي

 

                ديدم

 

نگاهم كردي

 

            چشم‌هايم را بستم

 

تا اشكهايم را نبيني

 

گفتي

 

            شنيدم

 

شكستي

 

           هستم

 

تا به وفاداريم وفادار باشي

 

بي خبر بودي

 

                 مي پرسيدم

 

برگشتي

 

              نيستم

 

چون از غمت ...  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 21:39  توسط داود | 

 

توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره
دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره
یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه
 یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه
یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته
حتی واسه بس وفائیت شعر عاشقونه گفته
روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من
میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن
اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه
اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه
یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه
خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه

دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم

از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو انها را محو کر ده ای

از شروعی مینویسم که پایانی برای ان نیست

از ان همه دل بستگی ها دیوانگی ها ......

باور کن ای مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود

من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند

وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:11  توسط داود | 

گریه هایم بی صداست

عشق من بی انتهاست

رد پای اشکهایم را بگیر

تا بدانی خانه ی عاشق کجاست


 زير بارون راه نرفتي تا بفهمي من چي مي گم.....

تو نديدي اون نگاه و تا بفهمي از کي ميگم.....

چشماي اون زير بارون.....سر پناه امن من بود.....

سايه بون دنج پلکاش جاي خوب گم شدن بود...

تنها شب مونده و بارون......همه سهم من اين بود...

تو پرنده بودي من سرو ....ريشه هام توي زمين بود....

اگه اونو ديده بودي....با من اين شعرو مي خوندي....

رو به شب داد مي کشيدي.... نازنين چرا نموندي؟؟؟

حالا زير چتر بارون بي تو خيس خيس خيسم.....

زير رگبار گلايه دارم از تو مي نويسم......

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:56  توسط داود | 

از وقت رفتن تو من به ساعت چشم دوختم

سا عتها،دقيقه ها،ثانيه ها گذ شت ولي تو بر نگشتي

روزها،هفته ها،سال ها گذشت ولي تو بر نگشتي


بيا اخرين لخظه هاي عمرمونو با هم سپري کنيم

بيا اخرين حرفاي دلمونو به هم بگيم

بيا براي اخرين بار کنار هم بودن رو با هم تجربه کنيم

بيا براي اخرين بار به هم فکر کنيم

شايد فردايي نباشه تا از در کنار هم بودن لذت ببريم


این دو تا شعر هم از مریم خانم بود که خواستن بزارم تو وبلاگم


+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:13  توسط داود | 

 

يه طاقه پارچه مشكي

 

يه آگهي ترحيم

 

يه دسته گل روي دري هميشه بسته

 

 

 

يه قاب عكس رو ديوار

 

ساعت هميشه خوابيده

 

گلدون و پنجره هم كه دل شكسته

 

  

 

يه مرد بي هويت

 

يه نامه‌ي وصيت

 

يه حلقه توي دست مرد خسته

 

  

 

رفتي و جات خالي شد تو خونم

 

آتيشم باز كشيدي به جونم

 

مي دونم كه حرفاي قشنگت

 

چيزي نيست جز اشكي رو گونم

 

  

 

آخ بازم داغت كوبيد تو سينه

 

ياد تو چقدر به دل نشينه

 

خدايا كاري كن از بهشتت

 

بتونه اشكامو ببينه

 

  

 

يه عشق نيمه كاره

 

اشكاي باز دوباره

 

يه قبر بي ستاره ميون يه شهر

 

  

 

يه سيني خرما از سنگ

 

يه آدم غريبه

 

سرده ولي مي سوزه باز توي تنگ

 

  

 

جاي لباش رو لبهاش

 

رفت و نشست سر جاش

 

زد زير گريه با يك بوسه از لب

 

  

 

رفتي جايي كه هيچ كسي نديده

 

زندگي ٬ دنيا همش غريبه

 

شكوه از بيراهه هاي غربت

 

ميدونم اينجا هم غريبه

 

  

 

يادته واست جون مي سپردم

 

الكي تو آغوشت ميمردم

 

ولي تو فقط يك دفه مردي

 

كه بگي ديگه بازي رو بردي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 13:29  توسط داود | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

اینم id منه aivood666884
خوشحال ميشم از نظراتتون

نوشته های پیشین
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
پیوندها
وبلاگ آبجی جونم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM